تبليغاتX
ستاره سهیل
هر گاه درک کردیم که توان ما در برابر مشکلی به انتها رسیده است

 

ونمی توانیم راه درست را بیابیم باید آن را به خدا بسپاریم .

 

در این هنگام حتما پاسخ خدا را هر چند به شکل نشانه ای کوچک

 

 در یافت خواهیم کرد

 

 و زمانی که پاسخ او رسید نباید بجا آوردن شکرش را از یاد ببریم

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |
ما برای به انجام رساندن کارها شتابان به پیش می رویم

 وکسانی را که در زندگی ما هستند، بدیهی می شماریم .

ما فراموش می کنیم چه چیزی واقعا مهم است ودر حالی که

 برای پیشی گرفتن به جلو می تازیم ، فرصت آن را نداریم

که موفقیت هایمان را مزه مزه کنیم یا موهبت های زندگی مان

را قدر بدانیم .

+ نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |

سلام بچه ها چند وقتي بود كه سرم خيلي شلوغ بود و فرصت نكردم به وبم

 

 

سر بزنم ولي مثل اينكه شما هم خيلي براتون مهم نبوده و اصلا به من

 

 

سرنزديد اشكال نداره من به بزرگواري خودم مي بخشم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |
                                       
+ نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |

 

 

سه روز پس از  آنکه به دنیا

 

آمدم،هنگامی که در گهواره ی اطلسم

 

خوابیده بودموبا حیرت ونگرانی به

 

جهان تازه ی گرداگردم نگاه می

 

کردم،مادرم به دایه رو کرد و گفت«حال

 

بچه ام چگونه است؟»

 

دایه در پاسخ گفت «خوب است،بانو،من

 

سه بار شیرش داده ام؛ تاکنون نوزادی

 

به این خردی وبه این شادی ندیده

 

ام.»من به خشم آمدم وفریاد زدم«دروغ

 

است، مادر؛بسترم سخت است وشیری که  

 

نوشیده ام به دهانم تلخ می آیدوبوی

 

پستان در بینی ام ناخوش است ومن سخت

 بیچاره ام.»

 

مادر نفهمید ودایه نیز؛زیرا زبان من

 

زبان جهانی بود که ازآن آمده بودم.

 

در بیست ویکمین روز زندگی ام ،هنگامی

 

که مرا نام گذاری می کردند،کشیش به

 

مادرم گفت«ای بانو،خوشا به حالت که

 

 پسرت مسیحی به دنیا آمد.»

 

من در شگفت شدم وبه کشیش گفتم« پس

 

مادر تودر بهشت  باید بد حال باشد،

 

چون تو مسیحی به دنیا نیامدی.»

 

اما کشیش هم زبان مرا نفهمید.

 

پس از هفت ماه فال گیری به من

 

نگریستو به مادرم گفت«پسرت مردی محتشم

 

 ورهبری بزرگ خواهد شد.»

 

ولی من فریاد  زدم -«این پیش گویی

 

دروغ است؛چون که من موسیقیدان خواهم

 

شدوچیزی به جز موسیقیدان نخواهم شد.»

 

اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند-

 

ومن بسیار در شگفت شدم.

 

حال سی وسه سال گذشته است ودر این

 

مدت مادر ودایه ام وآن کشیش مرده

 

اند(خدایشان رحمت کناد)،ولی آن فالگیر

 

هنوز زنده است .دیروز اورا نزدیک ذر

 

کلیسا دیدم ؛هنگامی که با هم سخن می

 

گفتیم،گفت«من همیشه میدانستم که تو

 

موسیقیدان میشوی.

 

حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را

 

پیش گویی کردم.»

 

من سخنش راباور کردم-زیرا که من هم

 

زبان آن جهان دیگر را ازیاد برده ام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 4:50 بعد از ظهر |
سلام بچه ها مي خوام ازتون بخوام كه تو اين ايام مبارك برام خيلي دعا كنيد
+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 3:35 بعد از ظهر |

چشم يك روز گفت«من در آن سوي اين دره ها گوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است.اين زيبا نيست؟»

 

گوش لحظه اي خوب گوش داد ،سپس گفت«پس كوه

 

كجاست ؟من كوهي نمي شنوم.»

 

آنگاه دست درآمد وگفت«من بيهوده مي كوشم آن كوه را

 

لمس نمي كنم،من كوهي نمي يابم.»

 

بيني گفت«كوهي در كار نيست.من او را نمي بويم.»آنگاه

 

چشم به سوي ديگر چرخيد وهمه درباره ي وهم شگفت چشم

 

گرم گفتگو شدندوگفتند«اين چشم يك جاي كارش خراب

 

است.»

 

+ نوشته شده توسط ستاره در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 10:47 قبل از ظهر |
كودك كه بودم ميخواستم دنيا را تغيير دهم وقتي بزرگ تر شدم متوجه شدم كه دنيا خيلي

بزرگ است من بايد كشورم را تغيير بدهم بعدها كشورم را هم بزرگ ديدم وتصميم شرفتم

شهرم را تغيير دهم در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .اينك من در

آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر در روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم

دنيا را تغيير دهم.

+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 9:35 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


JavaScript